عشق واقعی


عاشقانه

 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطرنابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ان روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا اینکه سر انجام شانس به او روی اورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر احدا کند. ان گاه که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.پسر شادمانه از دختر پرسید:ایا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختروقتی که دید پسر نابیناست.شوکه شد!بنابر این در پاسخ گفت:"متاسفم نمی توانم باهات ازدواج کنم اخه تو نابینایی."پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:"بسیار خوب فقط ازت خواهش می کنم مرا قب چشمان من باشی

 

                baba u ham akhareshi !!!!!!!!!

 



نظرات شما عزیزان:

الهام
ساعت18:36---4 شهريور 1393
عالی بووووووود مخسی از وبلاگت

Negar
ساعت22:06---26 شهريور 1392
سلام وب خیلی خوبی داری متن و مطالبت خیلی قشنگ و جالب بود
خوشحال میشم به منم سری بزنیhttp://allu1t2c.loxblog.com


مريم - اركيده
ساعت9:34---8 تير 1392
سلام رسيد بخير.

مريم - اركيده
ساعت11:57---25 خرداد 1392
سلام .چه خبرا كارات خوب پيش ميره ؟اينجا هيچ خبري نيست همه سرگرم انتخاباتند.
به ما هم يه سر بزن.
ساغول


همشهری
ساعت16:21---22 خرداد 1392
سلام همشهری!به وبلاگ ما هم سر بزنید!ضرر نمیکنی

نازنین دختر عمت
ساعت12:40---20 ارديبهشت 1392
سلام وبلاگ خیلی خوبی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم نظر یادت نره

همشهری
ساعت13:43---18 ارديبهشت 1392
خوب بودپاسخ: ممنون از نظرت همشهری

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در سه شنبه 17 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 14:36 توسط وحيد حلاجي ممقاني| |


Power By: LoxBlog.Com